Amirsemsari In NAMIBIA

2007/03/31

sowakpmont and me !

































اگه یادتون باشه در آخرین نوشته گفته بودم که سه روز میریم کنار اقیانوس اطلس . الان دارم بعد از برگشت این متن رو براتون مینویسم . سه روز زندگی در کنار اقیانوس تجربه ای رو به آدم هدیه میکنه که کمتر انسانی میتونه این تجربه رو کسب کنه . شاید شما تو این لحظه پیش خودتون بگید که این جمله من معنی نداره . اما با خوندن ادامه متن متوجه میشید که اصلا اینطور نیست و من دروغ نگفتم . در کنار اقیانوس و در ساحل زیبا شما موج های خروشانی رو میبینید که هر کدومش با برخورد به اسکله دلهره ای رو در دل آدم می اندازه . روی سنگ های کنار ساحل فوک ها رو میبینید و پرنده های مختلف مانند پلیکان و انوع مرغ های دریائی .
شما در هیچ دریائی نمیتونید ببینید که مردم از کنار ساحل با قلاب بخوان ماهی بیگرن . اما در اقیانوس شما میبینید که مردم از همون کنار ساحل در حال گرفتن ماهی هستند .
ما صبح روز دوم برای ماهیگیری رفتیم به وسط اقیانوس و آماده ماهیگیری شدیم . قایق ما نزدیک به ده متر بود و از نوعی بود که در ایران ندیده بودم . کاملا تجهیز به همه نوع وسایل امنیتی و نوشیدنی های متنوع . با شش قلاب ماهیگیری حرفه ای و ملوانی به اسم آقای یانی . یانی مرد بور و سفید پوستی بود که بدنش به خاطر بودن زیاد در مقابل آفتاب سرخ شده بود . خیلی مهربون و با حوصله بود .
ما نزدیک به سیزده ماهی گرفتیم که ده تا از ماهی هایی که گرفتیم هر کدوم نزدیک به یازده کیلو بود . من دو تا از این نوع ماهی رو گرفتم و یک ماهی کوچولو شبیه ماهی سفید خودمون .
البته یه مشکلی هم بوجود اومد و اون دریا زدگی من بود و اینکه حالم خیلی بد شده بود . باور نمیکنید که چقدر احساس بدی به من دست میداد . قایق با هرموج به اندازه ده متر بالا و پائین میرفت
از ساعت هشت صبح تا سه بعد از ظهر روی دریا بودیم و وقتی برگشتیم من خوابیدم
بعد از ظهر همون روز رفتیم کنار ساحل و ماهیگیری از کنار ساحل رو تجربه کردم . گرچه زمان خوبی نبود برای اینکار اما تفریح خوبی بود .
ساحل اقیانوس خیلی جالب بود . روبروی شما دریای بیکران و پشت سرتون صحرا و شن های روان و کنار ساحل پرنده های متفاوت . اصلا هوا شرجی نبود و نسیم تندی که بعضی اوقات به باد تبدیل میشد به صورت شما میخورد.
ساحل زیبا تزئین شده به سنگهای زیبا و رنگی و صدف های بزرگ و گوش ماهی های خیلی قشنگ !

بعد از ماهیگیری به رانندگی در کنار ساحل مشغول شدیم . جاتون خالی خیلی لذت میداد . روی شن ها ماشین خیلی زیبا حرکت میکرد .
شب که برگشتیم دیگه هیچ حالی برامون نمونده بود . خوابیدیم و صبح زود برای برگشتن آماده شدیم . در راه داخل شهر رفتیم . شما در این شهر احساس عجیبی بهتون دست میده . چون که تمام خونه های داخل شهر مثل خونه های فیلم های وسترن قدیمی تزئین شده و مردم خیلی کمی رو مشاهده میکنید .
ساعت ده صبح از شهر خارج شدیم و ساعت چهار عصر رسیدیم به ویندهووک
به محض رسیدن کل ماهی ها رو تمیز کردیم و سه تا از ماهی کوچولو ها که هر کدوم به اندازه ماهی سفید خودمون بودند را برای پخت آماده کردیم .
نهار رو خوردیم و برای بیرون رفتن برنامه ریزی کردیم
تو روزهای دیگه برنامه رفتن به سد رو در پیش داریم
بعد از برگشت براتون مینویسم
بدرود











2007/03/23

new photo





با سلام
خوب نوشته های تا شب عید رو براتون توضیح داد اما بعد از اون شب آنچه گذشت این بود
ما بعد از مراسم زیبای تحویل سال برای استراحت به منزل رفتیم و تا اذان صبح که بیدار شدیم خستگی فراوانی در چهره و بدن من وجود داشت . بعد از نماز مجدد تا حدود ساعت نه خوابیدیم .

روز اول نوروز به اتفاق دوستم یکی از ماهی هائی که از اقیانوس اطلس گرفته بود رو تمیز کردیم و برای نهار روی باربی کیو واقع در حیاط بزرگ منزل آماده طبخ کردیم .
جالب هست که بدونید در این کشور اصلا خانه دو طبقه بیشتر وجود نداره و شما باید حداقل سه هزار متر زمین بخری تا بتونی دویست متر خانه بسازی .
این موضوع خیلی زیباست و باعث شده که جلوه زیبائی به شهر بده .
نهار رو به اتفاق در حیاط زیبای منزل خوردیم . مهمان هم داشتیم .
ساعت دو بعد از ظهر همان روز برای رفتن به منطقه حیات وحش اوکاپوکا آماده شدیم . خیلی زیبا بود . شما از نزدیک کرگدن و زرافه و شیر و گراز و آهو و غزال و راسو و گاو وحشی و سگ وحشی و چندین نوع پرنده رو شاهد هستی .
من از دسته زرافه ها خیلی لذت بردم . جدا که آدم از دین حرکت زیبای اونها لذت میبره .
شما الان متوجه احساسات من در این نوشته ها نمیشید و تا از نزدیک ندیده باشید نمیفهمید که چقدر هیجان انگیز هست .

اون شب وقتی برگشتیم خونه خیلی خسته بودیم . برای فردای اون روز باید خوب استراحت میکردیم .
فردا صبح بعد از صبحانه رفتیم به مرکز خرید چیکرز و از اونجا کمی خرید کردیم .
شما باورتون نمیشه که چقدر افریقا زیباست و چقدر تنوع در اینجا دیده میشه . اصلا باورکردنی نیست اینجا بهشت روی زمین است . انسان در اینجا اصلا احساس خستگی نمیکنه
فردا صبح قرار هست برای مدت سه روز بریم به سواکپ موند که یک شهر بندری هست و اقیانوس اطلس رو از نزدیک ببینیم . برنامه طوری تنظیم شده که برای ماهیگیری با قلاب به وسط اقیانوس بریم . در این مسیر فردی به اسم تئو همراه ما هست که عضو کلوپ ماهیگیران هست و در این مورد ما رو کمک میکنه .
اینجا قیمت چوب ماهیگیری با همه متعلقاتش خیلی ارزون هست . نزدیک به بیست و پنج هزار تومان !





































































2007/03/22

hookapooka IN NAMIBIA



















2007/03/21

تبریک نوروزی ما در سایت بازتاب
















سلام دوستان





تبریک نوروزی ما را در وبسایت بازتاب در این لینک بخوانید






با تشکر
ساعت 00:45 دقیقه بامداد به وقت محلی شهر ویندهووک نامیبیا









دو روز اول سفر

با سلام
امروز که این مطلب را مینویسم . درست نزدیک به بیست و چهار ساعت هست که ما در کشور نامیبیا هستیم . البته بهتر هست بگویم بهشت زیرا که شما اصلا حس بدی از اینکه در این کشور قرار دارید نمیکنید و لحظه ای دلتنگی برایتان ایجاد نخواهد شد .

سفر خارج از کشور همیشه همراه با اضطراب بوده و همین اضطراب های در سفر برایم جذاب هست . ما در ساعت چهار صبح روز هجدهم مارچ با خط هوائی امارات به سمت دبی پرواز داشتیم و ساعت یک بامداد به فرودگاه امام خمینی رسیدیم . فرودگاه رو تا به حال اینطوری ندیده بودم . شلوغ و پر از ازدهام آدم های عجیب و قریبی که در حال رفتن به دبی بودند . البته چند پرواز به آذربایجان و شهر اسپارتاک ترکیه هم بود .
یکی از این خطوط هوائی به اسم سفیران هم که شباهت خیلی زیادی به ملکی ایرلاین داشت هم از ساعت هشت شب به خاطر نداشتن پول بنزین مسافرن رو توی سالن ترانزیت نگه داشته بود . سوژه خیلی جالبی بود و برای گذراندن وقت تا ساعت بازشدن گیت خیلی خوب بود .
اما از طرفی هم چهره نارحت و خسته شده مسافران هم واقعا احساس بدی به من دست میداد و خیلی ناراحت میشدم . اضطراب سفر بین قاره ای برایم خیلی دردناک بود و باعث شده بود کمی در چهره من جلوه منفی داشته باشه .
یکی از دلایل این موضوع هم میشه نریختن مبلغ عوارض خروج برای من و همسرم بود و یکی دیگه هم هشت کیلو اضافه باری که ما رو خیلی اذیت کرد و مجبور شدیم با
رفتن کارتن و بسته بندی بار رو به دو قسمت تبدیل کنیم .
خلاصه به همه مواردی که بود الحمدالله گیت خط هوائی امارات باز شد و ما وارد هواپیمای بوئینگ 777 – 200 شدیم . مدت زمان پرواز معادل دو ساعت و نیم بود . ساعت هفت صبح رسیدیم به امارات و تا ساعت نه و نیم صبح در سالن ترانزیت بودیم . تا اینجا هیچ چیز جدیدی به مسافرت اضافه نشده بود . بعد از اینکه گیت پرواز افریقای جنوبی باز شد . یک حس غربت در دل ما ایجاد شد . ازاین جا به بعد ما تنهاترین ایرانی های هواپیما بودیم . شرایط خیلی سخت شد . خیلی سخت تر از اون چیزی که فکر بکنید . شما در کنار مردان و زنان افریقائی با هیکل و قد بلند و موهای خیلی عجیب و قریب که اکثر به اتفاق هم بو های عجیب و قریبی میدادند .

هواپیمای امارات بوئینگ 777-300 بود که فوق العاده زیبا و بزرگ و خیلی تمیز . وقتی وارد هواپیما شدیم عظمتی از یک سفر رویائی رو درون اون دیدیم . خوب مدت زمان ده ساعت پرواز هوائی که رقمی معادل هزار دلار امریکا برای رفت و برگشت میگیرن باید خیلی خوب باشه .
هواپیما شروع به حرکت کرد و ما این مدت رو با فیلم های سینمائی مخصوص که در روبروی هر صندلی بود گذروندیم . من فیلمهای سینمائی ملکه – کازینو رویال – راکی شش و فیلم کارتونی ماشین رو در این مدت دیدم.
خیلی خسته شده بودم و وقتی ساعت شش بعد از ظهر رسیدیم به قسمت سالن ترانزیت رفته و اینجا کمی شرایط برامون سخت شد . چون باید معادل پانزده ساعت در سالن ترانزیت میماندیم تا فردا صبح با اولین پرواز به ویندهوک نامیبیا بریم . طبق قرار قبلی که در فرودگاه امام به ما گفتند باید برای بارهای ما تگ جدید برای ژوهانسبورگ به ویندهووک میخورد اما به علت اینکه بارهای ما نبود نماینده امارات گفت بارهای شما در دبی مانده و نیامده . تجسم خستکی ده ساعت سفر هوائی و دو روز نخوابیدن و گم کردن ساک های مسافرتی ما جدا برای شما خیلی سخت هست و حتی گریه آور . با بار دار بودن همسرم دیگه هیچ احساس بدی نمونده بود که در وجود من نباشه . با همکاری یک از خانم های سیاهپوست و راهنمائی خوب ایشون من به طبقه سوم رفتم و در هتل ترانزیت خود فرودگاه برای دوازده ساعت یک سوئیت کوچولو با دو تخت گرفتم . خودم به بیرون رفتم و با کلی اعتراض در نهایت با سوپروایزر خط هوائی امارات صحبت کردم و تونستم بهش بفهمونم که اشتباه از اونها بوده . اما کاری از دست ایشون بر نمیامد . ایشون هم به من گفتند که شاید در ویندهووک تحویل بشه به شما . من با اجبار و دست خالی به اتاق برگشتم و به حمام رفتم و دوش گرفتم . جالب هست که تمام توال فرنگی های در افریقا اصلا شلنگ آب نداره و بور کنید این سیاه ها اصلا نجس و پاکی که سرشون نمیشه هیچ . تمیزی هم نمیفهمند که به چی میگن !
خیلی نگران بودم و برای اینکه بتونم نماز بخونم باید دوش میگرفتم . رفتم دوش گرفتم اما باز هم احساس تمیزی نداشتم و نتونستم نماز رو بخونم .
تا صبح بد ترین افکار در ذهنم من بعث آزار من شده بود . به ناچارفردا صبح راس ساعت شش رفتیم به سالن ترانزیت و بوردینگ کارت برای سفر از ژوهانسبورگ به ویندهووک روگرفتیم . در پای پرواز هم من باز با نماینده نامیبیا صحبت کردم و توضیح دادم مشکلم رو . از این قسمت به بعد دیگه همه کارها دست سفید ها بود و همه چهره کاملا اروپائی داشتند و شما حس میکرده وارد اوروپا شدی .
ساعت نه صبح رسیدیم به ویندهووک و خستگی تمام سفر رو توی چهره من میشد به وضوح دید . برادر خودم علی خیلی زحمت کشیده بود و به اتفاق همسر و دو دختر خوب و مهربونش به استقبال ما اومده بود و ما با دیدن اونها خیلی خوشهال شدیم . باور کنید بعد از مدت بیست و چهار ساعت پرواز هوائی و یک روز ترانزیت شما از دیدن یک دوست بیشترین رضایت رو میتونستید در چهره ما حس کنید.
ما از فرودگاه مدت بیست دقیقه در راه بودیم تا شهر . در راه که میومدیم جاده ای خلوت رو بروی ما قرار داشت و زیبائی های طبیعت و هوای گرم ملایم اونقدر روح ما رو نوازش میداد که شما باور نمیکنید چقدر زیبا بود
ما به نامیبیا رسیدیم و از نزدیک در بهشتی که هیچ فرد ایرانی در ذهن خود هم نمیتواند بیاندیشد را دیدیم . سرزمینی زیبا و سرسبز با مدرن ترین تجهیزات به پهنای نیمی از ایران ولی جمعیت دو میلون نفری . باور کنید فروشگاههای بین المللی در اینجا قرار دارد که حتی در خواب هم نمیتوانید ببینید .
چیزهای عجیبی را در اینجا میبینید . مردمان سیاهی که در سرزمین خود کارگر هستند و برای سفیدان کار میکنند . امنیت بالا و احترامی که به ما سفیدان میگذارند . اینجا اروپائی ها و امریکائی ها خیلی با ما مهربان و برخورد خوبی دارند . ماشین هائی را میبینید که فرمان آن سمت راست بوده و اصلا گدا ندیدیم در این دو روز
ما قرار است فردا به سمت جنگل رفته و حیوانات رو از نزدیک ببینیم
جالب اینجاست که فردا روز استقلال کشور نامیبیا هست!!!!!!!!
هفته آینده هم به اقیانوس رفته و ماهیگیری رو تجربه میکنیم .

امشب که این مطالب رو دارم مینویسم شب نوروز 1386 شمسی هست و شب اول ربیع الاول
ما تا صبح بیدار هستیم و امشب رو به عبادت و راز و نیاز با خداوند مشغول خواهیم بود

2007/03/16

آخرين روز در ايران

سلام
امروز جمعه هست و من به خاطر يك سري كارهاي شركت بايد سر كار ميومدم . كلي كارمونده كه بايد انجام بدم . احساس عجيبي در من بوجود اومده . احساسي آميخته با يك شيطنت كودكانه . افكاري در سرم هست كه اگه همشون هم تحقق پيدا نكنه بازم هيچ جيزي از دست ندادم . ميدونم كه سفر خوبي خواهد بود انشاءالله . لحظه سال تحويل رو انشاءالله در مسجد خواهيم بود . شب اول ربيع الاول هم به در خانه دوست گدائي خواهيم رفت تا بلكه رزق امسال را هم به همراه تندرستي دريابيم
انشاءالله داستان هاي اين سفر ره به همراه عكس هائي كه ميگيرم حتما در سايت قرار ميدم تا همه دوستان هم بتونن از زيبائي و طبيعت بكر اونجا لذت ببرند

2007/03/14

تاخير در سفر

طبق نوشته قبلي قرار بود كه امروز 14 مارچ 2007 ما مسافرت رو شروع كنيم ولي خوب بخ خاطر يك سري مشكلات و جور نشدن بليط ها روز مسافرت رو به 18 مارچ تغيير داديم . البته حتما خير بوده و روز مسافرت ما بايد همون روز ميبوده كه كاري هم از دست ما بر نمي يومد . توي اين مسير براي تهيه بليط زحمات خيلي زيادي رو تعدادي از دوستان متحمل شدند و از همه افراد بيشتر سركار خانم حق گو از آژانس راهيار پرديس تلاش زيادي كرد كه در نهايت ختم به گرفتن بليط براي تاريخ مورد نظر ما شد .

2007/03/12

آغاز سفر

در ايام كودكي هميشه با ديدن برنامه هاي حيات وحش درونم حسي فوران ميكرد و از كنجكاوي كودكانه اي پرده بر ميداشت كه تا پاسي از شب بنشينم و لذت ببرم . اما همه اين خلاصه بود در جعبه جادوئي تلويزيون كه بالاخره با اتمام برنامه دوباره بغض م بار درونم جاري ميشد و احساسي براي ديدن دوباره برنامه مورد علاقه ام
فكر كنيد يك روز صبح پائيزي خيلي اتفاقي شما تصميمي بگيريد براي سفر به آرزوهايي دوران كودكي خود و در اين سفر هر چه تلاش ميتوانيد بكنيد.
اتفاق خيلي جالب بود و در يك پنج شنبه در حين صحبت با يكي از دوستان مطلع شدم كه در يكي از كشور هاي افريقا اقامت دارد و با دعوت ساده از طرف ايشان همتي در من ايجاد شد كه هنوز آتش شعله هاي آن درونم را مي سوزاند و همانند كودكي ذوق زده مي مانم
با تلاش هاي فراوان بالاخره در آخرين روزهاي سال 1385 توانستم بليط تهيه كنم
اكنون تنها كمتر از 60 ساعت به پرواز وقت دارم
دوست دارم در اين سفر لحظه به لحظه را براي شما دوستانم توسط اين وبلاگ جاري سازم تا شما نيز خود را در كنار من بدانيد تا من احساس تنهائي نكنم